حیران

مجموعه اشعار فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۸

نقد قدم از مخزن اسرار برآمد

چون گنج عیان شد

در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه

تا خلق بپوشند

در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا

در کسوت قطره

در شکل بتان خواست که خود را بپرستد

خود را بپرستد

از بهر خود ایوان و سرا خواست که سازد

قصری ز بشر ساخت

خود بر تن خود نیش جفا زد ز سر قهر

خود مرهم خود گشت

اشعار مپندار اگر چشم سرت هست

رازی است نهفته